چند وقتی است که بعضی شبها خونهی مادر بزرگ، یا همون بیبی خانوم خودمون میخوابیم که شبها تنها نباشه، من و بابا با هم میریم و معمولا بعد از نیم ساعت یا یک ساعت که خوردن شام و صحبت با اون طول میکشه، میخوابیم، وقتی که پیش بیبی هستیم خیلی به یاد "باشا" یا پدر بابا میافتم و سوالات زیادی هم دربارهی اون از بابام میپرسم، نمیدونم چرا این حالت به من دست میده و خیلی برام جالبه که از اون بیشتر بدونم، البته شاید به خاطر تعریفهایی باشه که همه از اون میکنند و تا به حال هیچکس را ندیدم که از اون خدا بیامرز، به بدی یاد کنه.
خوابیدن در منزل بیبی هم داستانهای زیادی برای خودش داره، بندهی خدا به شدت اتاق خودش را گرم میکنه و به تصور اینکه ممکنه ما هم سردمون باشه، در نیمههای شب به دفعات روی ما هم لحاف میندازه و متاسفانه من و بابا که خیلی علاقه به گرما نداریم همیشه به پیرزن مهربون، به خاطر این مهربونیش، شکایت میکنیم، البته روز بعد هم بهخاطر اینکه شب قبل راحت نخوابیدیم، حسابی خسته شده و در اولین فرصت برخلاف شبهای قبل به رختخواب میریم.
این دورهی کلاس موسیقی هم فردا تموم میشه و به مرحلهی بالاتر میریم، از این موضوع خیلی خوشحالم و دوست دارم که بعد از این مرحله، طبق روال عادی این کلاسها به یادگرفتن ساز فلوت بپردازم.
جلسات آخر ترم زبان هم در حال طی شدنه و بعد از امتحان به مرحلهی بالاتری خواهم رفت، خیلی برای من خوشحال کننده است که یواش یواش بیشتر کلمات انگلیسی را به راحتی میخونم، امیدوارم که به یاری پدر و مادرم که زحمات زیادی میکشند، بتونم به مراحل بالاتری دسترسی پیدا کنم، به امید خدا.