تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

در حال برف بازی در خیابان ملایری پور26 آذر 87سه‌شنبه شب هفته گذشته که شب عید غدیر هم بود اولین برف امسال در تهران به زمین نشست، حدود ساعت ۷ عصر بود که به یک‌باره برف شدید شد و حسابی روی زمین نشست، اولین باری بود که وجود برف و برف بازی را می‌فهمیدم، راستش از برف‌بازی و یا علاقه به این اتفاق طبیعی تا حالا چیزی متوجه نشده بودم و این اولین باری بود که آن را حس می‌کردم و دوست داشتم هر لحظه برف بیشتری بیاد و حسابی زمین و ماشین‌های تو خیابون سفیدپوش بشن.
هر وقت هم که می‌دیدم بارش برف متوقف یا کم شده، کمی ناراحت می‌شدم. دوست داشتم ساعت‌های زیادی را به برف‌بازی صرف کرده و آدم برفی‌های زیادی درست کنم.
به همراه بابا بیشتر از یک ساعت را در خیابان برف بازی کردیم و به من خیلی چسبید.

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:37  توسط هيــــــوا  | 

روز چهارشنبه قرار بود که امتحان فاینال کلاس زبان داشته‌باشیم و به امید خدا بعد از امتحان و قبولی به سطح بالاتر برویم. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که قرار شد روز شنبه امتحان داشته باشیم. به عبارتی امتحان به شنبه منتقل شد.
آن روز تولد موژان هم بود، قرار بود به جای ساعت ۳، ساعت ۳۰/۲ سر کلاس حاضر باشیم که تولد اون هم برگزار بشه، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، کلی هم با هم کلاسی‌ها شادی کردیم و رقصیدیم، بعد از خوردن کیک، مامان موژان به همه بادکنک داد و ما هم کادویی به رسم یادبود به او هدیه دادیم، بعد از کلاس بابا اومد دنبالم و به کلاس موسیقی رفتیم، چون کلاس زبان و موسیقی در یک یاعت برگزار می‌شه، تقریبا خانم مقدم با من به صورت خصوصی کار می‌کنه، از این جلسه قرار شد که هم زمان با بچه‌هایی که در کلاس هستند و البته یک سطح از من پایین‌تر، درس‌های قبلی را هم دوره کنم، در چند جلسه‌ی آخر کلاس موسیقی، تمریناتم را خیلی خوب انجام می‌دم و خانم مقدم، بابا و مامان هم از من راضی هستند، لحظه شماری می‌کنم تا این دوره هم تموم بشه و به کلاس یادگیری فلوت برم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:42  توسط هيــــــوا  | 

تابستان 87، حیات منزل، خرگوش کوشا همسایه طبقه چهارمچند وقتی است که بعضی شب‌ها خونه‌ی مادر بزرگ، یا همون بی‌بی خانوم خودمون می‌خوابیم که شبها تنها نباشه، من و بابا با هم می‌ریم و معمولا بعد از نیم ساعت یا یک ساعت که خوردن شام و صحبت با اون طول می‌کشه، می‌خوابیم، وقتی که پیش بی‌بی هستیم خیلی به یاد "باشا" یا پدر بابا می‌افتم و سوالات زیادی هم درباره‌ی اون از بابام می‌پرسم، نمی‌دونم چرا این حالت به من دست می‌ده و خیلی برام جالبه که از اون بیشتر بدونم، البته شاید به خاطر تعریف‌هایی باشه که همه از اون می‌کنند و تا به حال هیچ‌کس را ندیدم که از اون خدا بیامرز، به بدی یاد کنه.
خوابیدن در منزل بی‌بی هم داستان‌های زیادی برای خودش داره، بنده‌ی خدا به شدت اتاق خودش را گرم می‌کنه و به تصور این‌که ممکنه ما هم سردمون باشه، در نیمه‌های شب به دفعات روی ما هم لحاف می‌ندازه و متاسفانه من و بابا که خیلی علاقه به گرما نداریم همیشه به پیرزن مهربون، به خاطر این مهربونیش، شکایت می‌کنیم، البته روز بعد هم به‌خاطر این‌که شب قبل راحت نخوابیدیم، حسابی خسته شده و در اولین فرصت برخلاف شب‌های قبل به رختخواب می‌ریم.
این دوره‌ی کلاس موسیقی هم فردا تموم می‌شه و به مرحله‌ی بالاتر می‌ریم، از این موضوع خیلی خوشحالم و دوست دارم که بعد از این مرحله، طبق روال عادی این کلاس‌ها به یادگرفتن ساز فلوت بپردازم.
جلسات آخر ترم زبان هم در حال طی شدنه و بعد از امتحان به مرحله‌ی بالاتری خواهم رفت، خیلی برای من خوشحال کننده است که یواش یواش بیشتر کلمات انگلیسی را به راحتی می‌خونم، امیدوارم که به یاری پدر و مادرم که زحمات زیادی می‌کشند، بتونم به مراحل بالاتری دسترسی پیدا کنم، به امید خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:9  توسط هيــــــوا  |