تبليغاتX
روزنوشت دوران كودكي هيوا ابراهیمی

در حال باد زدن آتش

محمد مهدي در حال كشيدن قليان در خوانسار

چند روز تعطيلات آخر هفته‌ي پيش را رفته بوديم اصفهان، درست مثل سال گذشته كه در همين موقع به آن‌جا رفته بوديم، البته با اين تفاوت كه دفعه‌ي قبل بيشتر آثار تاريخي و باستاني اصفهان را هم بازديد كرديم، اون دفعه با عمو حسين اينا رفته بوديم.
اين‌بار گلپايگان و خوانسار هم رفتيم، جاي شما خالي خيلي خوب بود، پيشنهاد مي‌كنم حتما شما هم يك سري به خوانسار بزنيد، باور كردني نيست در دل گرماي كوير حدود ۸۰ كيلومتر به‌طرف عرب مي‌ري و به يكباره به جايي سرسبز و خنك برخورد مي‌كني، عسل آن‌جا هم مثل اينكه خيلي معروفه.
امسال به دليل بارش كم، مقدار زيادي از آب رودخانه‌ي اون‌جا كم شده‌بود و مردم هم خيلي ناراحت بودند، به نسبت سال گذشته هم كه رفته بوديم كاملا اين وضعيت مشخص بود.
سه چرخه ی خودم رو هم برده بودیم تا با محمد مهدی(پسرخاله) بازی کنیمُ از بد شانسی پایه‌ي اون خراب شد و روياهاي بازي با چرخ به نااميدي تبديل شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:6  توسط هيــــــوا  | 

امروز روز خوبي بود، با بابا رفتيم سر كار، نهار هم همون‌جا خورديم، طبق معمول من ساندويچ خوردم، بابا به من مي‌گه تو عشقه ساندويچي، خوب چه‌كار كنم؟ دوست دارم ديگه، بابا هم گير داده بود چلوكباب بخور، ولي من بي‌خيال با ساندويچم حال مي‌كردم...
بعد از نهار وقت كلاس موسيقي بود كه رفتيم، امروز خانم مقدم شعر و نت من بزي دارم را به ما ياد داد، بعد از كلاس هم با مامان رفتيم خونه‌ي عمو حسين.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:10  توسط هيــــــوا  | 

اين روزها بيشتر تو خونه هستيم و كم‌تر بيرون مي‌ريم، راستش بابا ديگه مثل چندوقت پيش نيست و كم‌تر حس و روح بيرون رفتن رو داره.
البته شايد هم حق داشته باشه، خوب اون هم خيلي خسته مي‌شه. چه‌كار مي‌شه كرد، بالاخره ايم هم جزيي از زندگيه، اما به‌ نظر من جزء خيلي خوبي نيست و خيلي دل‌گير و غمگينه.
من هم بچه‌اي هستم كه خيلي دوست دارم بازي كنم و خيلي خيلي پارك برم. اميدوارم وضعيت فعلي هرچه زودتر تموم بشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:21  توسط هيــــــوا  | 

امروز دوره‌ي جديد كلاس زبان شروع شد، اسم معلم جديد، ميس مهتابه، امروز كار زيادي نداشتيم مخصوصا اين‌كه كتاب جديدمون هم هنوز آماده نشده‌بود.
توي اين چندوقتي كه به سايت سر نزدم اتفاقات زيادي افتاده ولي حيف كه نتونستم بنويسم. نزديك‌ترين مورد اون سالگرد فوت پدر بابام بود كه روز جمعه به بهشت‌زهرا جايي‌كه اون دفن شده رفتيم، بي‌بي، عمو حسين، عمه زهرا، عمو توكل، زن‌عمو مهري، مامان زن‌عمو مهري(اقدس خانم)، انسيه و بابا و مامان بوند.
از اون خدا بيامرز چيزي يادم نيست، چون اون موقع‌ها هنوز به‌دنيا نيومده بودم. فقط يك قاب عكس از اون ديدم كه توي خونه‌ي بي‌بي و روي تاقچه است. ظاهرا پير مرد آرام و مهربوني بوده، اينرو هم توي عكس مي‌شه ديد و از تعريف ديگران كه اون موقع‌ها را ديدن هم مي‌شه به اين موضوع پي‌برد.
روز جمعه به مزار خيلي‌هاي ديگه هم رفتيم، پدر بزرگ انسيه، مادر و خواهر عمو توكل، برادر زن‌عمو مهري و دوست مامان كه سال گذشته تويه ماه شهريور به دليل داشتن سرطان از اين دنيا رفته، مادرش سر خاكش بود و خيلي سوزناك گريه مي‌كرد، همه ناراحت شده‌بودند، مامان ميگه دوستش(زهرا سعيدي، كه سنگ مزار خيلي زيبايي هم داره) يك دختر كوچولو هم داشته، خدا بيامرزدش و به دختر كوچولوش صبر بده.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط هيــــــوا  | 

اولین عکس با حجاب کامل اسلامی، عکس پاسپورت!!!امروز صبح رفتيم دنبال عكس و كارهاي گرفتن گذرنامه، تا ساعت ۱۳معطل شديم، يك‌جا برق نبود، يك‌جا گفت ۲ ساعت ديگه حاضر مي‌شه و خلاصه عكس‌ را گرفتيم.
رفتيم براي دادن مدارك، اولين ايرادي كه مسئول اين كار گرفت اين بود كه فيش بانكي اشكال داره، اشكالش هم اين بود كه كارمند بانك به‌جاي رسيد مشتري، سند حسابداري را داده بود، رفتيم بانك و اون‌ها رو عوض كرديم.
برگشتيم دوباره به دفتر "پليس + ۱۰" دوباره مدارك را از اول كنترل كرد و اين‌بار از عكس من ايراد گرفت و گفت: عكس بايد با حجاب اسلامي باشد و اين‌طوري قابل فبول نيست، ديگه حسابي كلافه شده‌بوديم، آخه چرا يك‌بار به‌صورت كامل كنترل نكردند كه ما هم يك‌جا ايرادات كار را برطرف كنيم؟
دوباره برگشتيم خونه، روسري، لباس يقه پوشيده و خلاصه همه‌ي ملزومات را برداشته به طرف عكاسي رفتيم، خدا را شكر، برق بود، ولي صاحب مغازه رفته‌بود خونه و خلاصه تعطيل بود.
نيم‌ساعتي منتظر شديم ايشون آمدند و خلاصه عكس را گرفتيم، اين اولين عكس منه كه با حجاب اسلامي انداختم.
برگشتيم به دفتر پليس، چشمتون روز بد نبينه، مسئول كنترل رفته بود! دوباره ربع‌ ساعت منتظر شديم جايگزين ايشون آمدند، مدارك را از ابتدا كنترل كرده و به همكار ديگرشان براي تايپ دادند، از شانس بد! حالا ایشون قرار بود براي نهار تشريف ببرند، هواي امروز تهران خيلي، خيلي، خيلي گرم و كشنده بود.
چند نفر شروع كردند به "قر‌قر" كردن...
بالاخره نيم‌ساعت بعد كارمندان محترم تشريف آوردند، قرقرها همچنان ادامه داشت كه یکی از کارمندها از كوره در رفت و گفت: "خيلي منت گذاشتیم سر شما، كه نيم‌ساعته غذا خوردیم!!!"
خلاصه روز شلوغ و پر دردسري داشتم، كلاس زبان هم داشتم و امتحان پايان دوره، نهار هم كه نخورده بودم، به سرعت همه‌ي كارها را جمع و جور كرديم و به كلاس و امتحان هم رسيديم.
امروز باز هم عمو پست‌چي براي من كادو آورده‌بود، آخه در آخر هر ترم همين كار تكرار مي‌شه، من به بابا و مامان گفته بودم كه به عمو پست‌چي بگن، براي من ماژيك پفي بياره، اون هم همين كار را كرده‌بود و تازه چندتا گل سر هم براي من آورده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:55  توسط هيــــــوا  | 

نقاشي، در تاريخ پنجم مرداد 87 كشيدمامروز رفتيم به اداره‌ي پست، بابا مي‌خواست يك سري كتاب پست كنه، به نظرم بيشتر از يك‌ساعت معطل شديم تا كار بابا انجام شد. البته هيچ‌كسي جلوتر از اون نبود و تنها كار خودش اين‌همه طول كشيد. وقتي هم كارش تموم شد، به آقاي متصدي گفت: اين‌ها چه‌وقت به دست گيرنده مي‌رسه؟ و آقاي متصدي گفت يك تا دو ماه!!!!!!! بابا هم به شوخي گفت مگه قراره اين‌هارو پياده بفرستين كه اين‌همه زمان مي‌بره؟؟؟؟؟!!! مثل اينكه بابا خيلي هم هزينه پرداخت كرده بود و خلاصه داشت از تعجب شاخ در مي‌آورد، براي ۱۲ كيلو بار ۲۵۰،۰۰۰ ريال، آن هم بعد از دو ماه!!!!
بعد از آن رفتيم خونه و نهار خورديم كمي هم استراحت كرده و به كلاس زبان رفتيم، ميس فرناز گفت: روز دوشنبه آخرين جلسه‌ي اين دوره از كلاس زبان برگزار مي‌شه و اين ترم هم به پايان مي‌رسه.
بعد از كلاس رفتيم به محل كار بابا اون‌جا هم اين نقاشي رو كشيدم. امروز به نظرم روز خوبي بود چون خيلي تو خونه نمونديم و حوصله‌ام خيلي سر نرفت.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط هيــــــوا  | 

ديشب بر خلاف شب‌هاي پيش به دليل خسته‌گي زياد ساعت ۷ خوابيدم، نيمه‌هاي شب بود كه از خواب بيدار شدم ولي مامان و بابا خواب بودند، كمي با بابا حرف زدم و دوباره خوابم برد.
چشمتون روز بد نبينه، ساعت ۵ صبح بود كه ديگه خوابم نبرد، بلند شدم و رفتم سراغ تلويزيون و به ديدن كارتون مشغول شدم تا اين‌كه مامان هم از خواب بيدار شد تا براي رفتن به سر كار آماده بشه. خيلي گرسنه بودم مامان اومد صبحانه بده كه گفتم نمي‌خوام و براي من پلو با مرغ گرم كرد و خوردم.
ساعت ۸ نشده‌ بود كه به انسيه زنگ زدم تا ببينم خونه‌ي ما مي‌آد يا نه؟ اون هم خواب بود، بابا هم كار داشت و مي‌خواست به سر كار بره، حاضر شديم كه به سر كار بريم، انسيه اومد و پيش اون موندم.
امروز با انسيه رفتيم كلاس زبان و بابا بعد از كلاس اومد دنبالمون و برگشتيم خونه. مثل روزهاي قبل برق نداشتيم، بابا هم كمي استراحت كرد و رفت سر كار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط هيــــــوا  | 

نمايشگاه صنايع كودك و نوجوان (تيرماه 87)اين روزها اصلا حوصله‌اي براي نوشتن ندارم، به نظرم مي‌آد كلاس‌هام خيلي سخت شده و خيلي درگير هستم.
گرماي زياد هوا و برق رفتن‌هاي پي‌درپي هم بر مشكلات و بي‌حوصله‌گي من اضافه كرده، پيش از اين حداقل مي‌تونستم پشت كامپيوتر بشينم و حداقل شبكه‌ي بومرنگ رو ببينم.
ولي الان چي تا درس و تمرين‌هاي كلاس تموم مي‌شه و مي‌خوام يك سي‌دي يا كارتون ببينم، برق مي‌ره.
دو هفته‌ي پيش در محل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، يعني همون‌جايي كه كلاس موسيقي مي‌رم، نمايشگاهي برپا شده‌بود كه با بابا براي ديدن رفتيم، تو يكي از غرفه‌ها يك نقاشي كشيدم و يك کتاب هم به‌عنوان جايزه گرفتم خيلي مزه داد.
در تعطیلات آخر هفته‌ي پيش، يعني روز سه‌شنبه كه چهارشنبه روز پدر نام داشت با عمو حسين اينا رفتيم اصفهان، جاي همتون خالي خيلي خوش گذشت، مامان جون اونجا (شهر وزوان) خونه داره و حسابي به من خوش گذشت ولي دوست داشتم كه خيلي بيشتر بمونيم ولي حيف كه نمي‌شد.
روز پدر هم من و مامان به بابا دوتا كادو داديم، يكي هندزفري بلوتوث و يك پيراهن، بابا خيلي خوشحال شده‌بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:5  توسط هيــــــوا  |