روز چهارشنبه بابا گفت كه يكي از بچه گربهها مرده و حال اون يكي هم خوب نيست، مثل اينكه درست و حسابي شير نميخوردند، خلاصه اينكه روز پنجشنبه اون يكي هم مردهاست.
خيلي براي اونها ناراحت شدم، ولي چه كنيم قانون طبيعت است ديگر.
روز پنجشنبه با بابا رفتيم تا ماشين رو از تعميرگاه بگيريم، بابا منو گذاشت پيش بيبي و خودش رفت، ماشن را كه گرفت با مامان اومدند اونجا، بعد از نهار من و بابا رفتيم بيرون و يك "سكسك" خريديم، توي اون يك سيدي، كتاب و پنكهي دستي بود، فيلم رو بردم پيش محمد و نگاه كردم، تا شب و براي شام پيش بيبي مونديم.
اول شب بود كه رفتيم پيش دوست بابا(اكبر آقاي گنجي)، احسان و مهاسا دختر علي برادر اكبر آقا را هم ديديم، كمي با مهاسا بازي كردم و برگشتيم خونهي بيبي تا با مامان به خونهي خودمون بياييم.
قرار است كه امروز ظهر به خونهي عمه زهرا اينها بريم، اونجا هم خوبه، هم وحيد و هم فائزه هستند.
امروز بابا چندتا از عكسهاي آخرين مسافرتي كه به خزر شهر در تعطيلات ۱۴ و ۱۵ خرداد رفتهبوديم را پيدا كرد و به من داد تا توي سايتم بذارم.
توي این مسافرت من با دوتا از دوستام خيلي بازي كردم، البته موبينا، دخترِ خاله طيبه، زن پسر خالهي بابام، همسن منه و با اون بيشتر بازي ميكرديم و هر دوتاي ما با آنتا كه تازه به دنيا اومده و هنوز يكسالش نشده بازي ميكرديم.
خدا را شكر كه به سلامت رفتيم و برگشتيم، البته راه فيروزكوه خيلي خلوتتر از جادههاي ديگه بود ولي موقع رفتن قبل از جاجرود حسابي جاده شلوغ بود،بلافاصله بعد از كم شدن ترافيك براي صبحانه خوردن ايستاديم و بابا از ما عكس گرفت، البته يكي از عكسها هم كه مربوط است به توقف براي نهار و كنار دريا.
عكسها را در ادامهي مطلب ببينيد.
پاییز سال گذشته بود، یک شب بابا اومد خونه و گفت: یکی از همکاران یک بچه گربه آورده توی محل کارُ مثل اینكه بچه گربه توي سرما و در كنار خيابان بوده كه به اونجا آوردنش.
امروز صبح با بابا رفتيم به محل كارش نيمساعتي نگذشته بود كه بابا منو صدا كرد: هيوا بيا بچههاي گربه به دنيا اومدن.
گربه سه بچه به دنيا آورده بود خيلي كوچه و ناز و دقيقا شكل مادرشون، هر كشسي كه رد ميشد چند لحظه مكث ميكرد تا اونها رو ببينه و همه ميگفتن: آخي، چقدر نازن، من موبايل بابا را گرفتم و چندتا عكش از اونها گرفتم تا به شما هم نشان بدم، هركس كه ميرفت طرف بچهها، مادرشون مياومد پيش اونها تا كسي نتونه اذيتشون كنه، واقعا راز خلقت چيه؟ چند روز پيش هم كه اومده بودم سر كار بابا، به من گفته بود كه گربه حاملهست و چند روز ديگه بچههاش بهدنيا ميآن، ولي من فكر نميكردم كه به اين زودي متولد بشن، مثل اينكه زمان بارداري گربه ۴۰ روز طول ميكشه.
خلاصه خيلي جالب بود، يكي براي اون تن ماهي خريد، يكي ماهي، ما هم كه غذا مرغ داشتيم يك تيكه از اون رو به گربه داديم، همه ميگفتن كه چون فارغ شده بايد تقويت بشه.
هميشه دوست داشتم يك چوپ جادويي داشتهباشم تا با حركت دادن اون و خوندن شعر "بيبيدي بابيديبو" مثل فرشتهي مهربون سيندرلا يك گوجهفرنگي را تبديل به يك كالسكه كنم.
امروز صبح بعد از حفظ كردن شعر "ميهن من ايران"، البته با كمي گير، بابا برام يك لپلپ خريد، توي اون غير از شكلات يك چوب جادويي و يك لاكپشت سبز رنگ بود كه با حركت دادن چوب، لاكپشت هم حركت ميكرد، بابا ميگفت آهنربايي كه داخل اونهاست باعث اين حركت ميشه، خلاصه فكر كردم كه اون چوب جادويي را بهدست آوردم.
متاسفانه وقتي رفتيم خونهي بيبي اينا، لاكپشت اون را گم كردم و بابا قول داد كه يك آهنربا برام بياره تا مثل اون باشه.
امروز خيلي خوشحال شدهبودم، چون فكر ميكردم چوب جادويي در دست منه ولي نميدونم كه چرا مثل چوب جادويي فرشتهي مهربون نيست؟!
امروز بعد از دو شب نشستم پشت كامپيوتر تا اتفاقات چند روز قبل را بنويسم، احساس ميكنم كمي تنبل شدم و اين خيلي بدِ.
جمعه شب با مامان رفتيم خونهي خاله طاهره، مهموني دوره بود، مامان و دختر و پسر خالهها، قرار گذاشتن ماهيانه يك شب خونهي يكنفر براي شام جمع بشن، بهنظرم كار خيلي خوبي رو شروع كردن چون حداقل باعث ميشه ماهي يكبار هم كه شده همديگرو ببينند و البته من هم همينطور، گذشته از شلوغي كار و زندگي اين برنامه بسيار خوب و عاليه، اونجا من كه حسابي با محمد مهدي بازي كردم.
چون با ماشين خودمون نرفتهبوديم شب، همونجا خوابيديم، قرار شد من روز شنبه پيش اونها بمونم آخه بابا هم كار داشت و نميتونست پيش من بمونه، صبح مامان رفت سر كار من هم تا عصر بازي كردم، غروب شدهبود كه آقاجون اومد دنبال من و محمدمهدي و ما رو برد به پارك نزديك خونشون.
بابا اومدهبود دنبالم ولي ما كمي ديرتر رسيديم، سر راه، محمدمهدي را هم به خونهي خودشون رسونديم.
تمام امروز(يكشنبه) رو توي خونه بودم، فكر كنم براي صدمينبار بود كه فيلم «دربهدرها» را ديدم، سيدي اون ديگه نخنما شده و اونطرفش داره يواشيواش معلوم ميشه، عصر هم خاله آزاده اومد خونهي ما و بابا رفت سر كار.
امشب شعر «ميهن ما ايران» را تمرين كردم تا حفظ بشم، آخه خانم مقدم گفته براي جلسهي بعدي كلاس موسيقي اين شعر را حفظ كنيم. به نظرم حفظ كردن اين شعر خيلي سختتر از شعرهاي قبلي اومده، يه اخلاق بدي كه دارم اينه كه وقتي حالشو ندارم زود ميگم: «من ياد نميگيرم»! شايد با اين كار ميخوام به بابا و مامان بگم كه بيخيال پيله كردن به من بشن و من هم به بازي مشغول باشم، ولي خيلي خوبه كه اونها هم گول نميخورن و با هزار ترفند و آفرين گفتن، سعي ميكنن كه من ياد بگيرم.
بابا، مامان دستتون درد نكنه.
امروز صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه با بابا رفتیم تا برای روزنامه چندتا کامپیوتر بخره، توی راه یکی از آموزشگاههاي كنكور به مردم دفتر یادداشت تبلیغاتی میداد که ما هم گرفتیم. توی شرکت من کمی با خانم منشی و همکاران اونجا شوخی و بازی کردم و وسایل مورد نیاز را گرفته و به خانه برگشیم.
بعد از نهار دوباره به روزنامه رفتیم تا کامپیوترها را تحویل بدیم و بابا هم کارهای عقب ماندهی خودش را انجام بده، من هم توی این فرصت با تخته "وایتبُرد" جدید و صندلیهای اونجا بازی کردم.
قبل از بازی حسابی خوابم گرفته بود ولی یک دفعه خواب از سرم پرید و مشغول بازی شدم. امروز به نظرم هوای تهران خیلی گرمتر از روزهای قبل شدهبود و حسابی توی ماشین کلافه شدهبودیم، بابا میگفت الان فقط یک استخر مَشتی میچسبه، اما حیف که در منزل استخر نداریم و باید به گرفتن یک دوش آب سرد بسنده کنیم، خدا رو شکر خانهای داریم که حمامی برای گرفتن دوش دارد، خیلی از دوستان من هستند که خانه از خودشان ندارند و میبینم که سختی زیادی را تحمل میکنند، تازه من برای خودم توی خانه یک اتاق جداگانه هم دارم که باز شکری جداگانه دارد.
خدا را صدهزار بار شکر.
امروز عصر با تاخير ۲ روزه آقاي پستچي آمد و كادوي كلاس زبان من رو آورد. به نظر شما اون چي بود؟ بستهي بزرگي داشت به همراه يك بستهي كوچيك كنارش، اول بستهي كوچيكتر را باز كردم، دوتا ماژيك، قرمز و آبي، داشتم متوجه ميشدم كه بستهي بزرگتر چيه، آره درسته يك وايت برد بود، راستش خيلي دوست داشتم كه يدونه داشتهباشم، هميشه وقتي كلاس زبان تموم ميشد به بابا ميگفتم صبر كن من يك چيزي روي تختهي كلاس بنويسم بعد بريم، بابا هم كه هميشه ماشينشو بد جايي پارك كرده، هي ميگه زودباش، دير شد.
از عمو پستچي هم ممنونم، فكر كنم شهر خيلي شلوغ بوده كه آوردن كادوي من ۲ روز طول كشيد، به هر حال همينكه رسيد، خدا را شكر.
ديروز براي رفتن به كلاس موسيقي يكي از لباسهاي جديدم را كه به تيپ تابستون هم ميخوره پوشيده بودم، به نظرم مياومد كه همه دارن منو نگاه ميكنن، بابا كه ميگه خيلي اين لباس بهت ميآد، ديگه بقيشو نميدونم.
امروز صبح بعد از بيدار شدن از خواب با عليرضا(بابا) صبحانه خورديم، بعد از صبحانه من مشغول به بازي با عروسكها و مريم شدم، قرار بود كه در آخرين جلسهي كلاس زبان كه ساعت 3 برگزار ميشه، امتحان آخر دوره را هم بديم بههمين خاطر مشغول حل تمرينهاي آخرين جلسهي درس شدم، عليرضا هم ديكته گفت و كمي با هم تمرين كرديم، اون هي ميگفت آفرين دختر گل.
وقت نهار، نهار خورديم و به كلاس رفتيم، «ميس نسيم» چندتا سوال پرسيد و گفت: قبول شدي، با معدل «اكسلنت»، ميدونم كه «اكسلنت» بالاترين نمرهي كلاس و خيلي خوبه.
امروز ششمين روزي است كه از كامپيوتر و اينترنت خبري نداشتم، آخه با شروع تعطيلات به شمال رفتيم و جاي شما خالي مسافرت خوبي را به همراه بابا، مامان و دوستان گذرانديم.
موبينا و آتنا هم دوستان من بودند كه با ما همسفر شدند، اول قرار بود كه به محمودآباد بريم ولي بابا گفت كه احتمالا جادهي هراز شلوغتر از فيروزكوه است و به همينخاطر از اون جاده رفته و به خزرآباد رسيديم، اولين باري بود كه دريا را بهخوبي حس ميكردم. بابا ميگفت وقتي 4 ماهم بوده براي اولين بار من را به شمال و دريا برده ولي من چيزي از اون مسافرت بهياد نداشتم دفعات بعدي هم كه به شمال ميرفتيم من از رفتن به داخل آب دريا خيلي ترس داشتم ولي اينبار اصلا اينطوري نبود، روي دوش بابا رفتيم توي آب، موج آرومي ميآمد و خيلي كيف داشت، يك كايت هم خريديم و حسابي كايت هوا كردم، توي راه رفت و برگشت هم، هي ميگفتم: عجب مسافرت باحالي بود، خيلي خوش گذشت.
سلام، شايد اين اولين سلامي باشه كه توي مطالبم نوشتم، ولي مطمئنم كه شما اين سلام نكردنهارو به حساب بيادبي من نميذارين، دوست دارم همه خودشون اگر اول مطلب سلام نداره، به لطف خودشون يك سلام به اولش اضافه كنن.
امروز صبح از هميشه زودتر بيدارشديم، قبل از اينكه من بيدارشم بابا داشت يك فيلم هندي نگاه ميكرد، ميگفت بازيگرش شاهرخخانِ، من كه نميشناسمش ولي خيلي جذب فيلم شدم، بابا هم كه ظاهرا كار داشت هي ميگفت:
|
|
|
|
|
|
امروز عصر با بابا رفتيم پارك توانير(دوستان)، اين دومين باري بود كه به اين پارك ميرفتيم ولي اينبار خيلي بيشتر به من خوش گذشت چون با لوازم ورزشي كه در پارك نصب شدهبود هم بازي كردم.
در پارك با سهتا دوست جديد هم آشنا شدم: ترگل، مهاسا و عسل، با هم كلي بازي كرديم و بعد هم رفتيم سر كار بابا.
دخترهاي خوبي بودن، مثل خودم. سرسرهي پيچپيچي، الهكلنگ، چرخونك و مسابقهي دو داديم. با هم به زمين ورزشي هم رفته و با لوازم آنجا هم بازي كرديم، چندينبار به بابا گفتم: خيلي حال داد، بازهم بياييم اينجا، بابا گفت باشه. پارك اينجا از پارك خيابان بهار خيلي بزرگتر، شلوغتر و بهتره وسايل بازي بيشتري هم داره. ۳ تا تاپ، ۵ تا سرسره كه يكي از اونها هم پيچپيچيه، چرخونك و ۴تا هم الهكلنگ داره، جاي همتون خالي خيلي كيف داشت.
امروز آخرین روزی بود که میس نسیم به ما درس داد و گفت جلسهی بعدی، امتحان داريم، خوشحالم از اينكه اين دوره هم تموم شد و به كلاس بالاتري ميرم. مامان ميگه لازم نيست به پيشدبستاني برم و اگر در اين يكسال باقيمانده تا كلاس اول دبستان، دورههاي زبان را تموم كنم خيلي بهتره، من خيلي متوجه منظورش نميشم ولي بابا هم با اين پيشنهاد موافقت كرد.
امروز كلاس زبان حال و هواي ديگهاي داشت، روز پنجشنبه همهي دوستام اومده بودن جشن تولد من، امروز كه دوباره همديگرو ديديم يهجوراي خوبي به نظر مياومد.
بهخاطر اينكه مامان دوستام زحمت كشيده بودن و بچههاشون رو به جشن آورده بودن ازشون تشكر كردم و اونها هم تعارفات لازمهرو انجام دادن و خيلي اظهار لطف كردن.
قبل از اينكه بريم كلاس بابا به من گفت عكس عروسكهاتو بذار توي وبلاگت، منو برد توي تراس و با نسرين و شيرين(عروسكهاي جديدم) عكس انداختيم، چندتا عروسك ديگه هم دارم كه عكس اونها رو هم بابا قول داده كه از ما بگيره و توي سايت بذارم.
خيلي اونها رو دوست دارم، آماده شديم تا به كلاس بريم، همهي اونها رو توي اتاق خودم خوابوندم و به مامان سرخپوسته كه خاله فريبا برام آورده گفتم كه مواظب اونها باشه تا اگر از خواب بيدار شدن نترسن، اون هم گفت كه برو و خيالت راحت باشه، به بقيه هم سفارش كردم كه مامان سرخپوسترو اذيت نكنن تا من از كلاس برگردم.
مراسم جشن تولد من روز پنجشنبه با تلاش و همت مامان و بابا برگزار شد، جاتون خالي به من كه خيلي خوش گذشت، مخصوصا اينكه همكلاسيهاي موسيقي و زبان هم آمدهبودن، خانم مقدم هم خيلي لطف كردهبود و تشريف آوردهبودند، از لطف ايشون بينهايت سپاسگذارم.
كلي با بچهها رقصيديم و خوراكي خورديم، بچهها هم زحمت كشيدهبودند و كادوهاي خيلي خيلي زيبا و قشنگي براي من آوردهبودن كه عكس اونها را هم توي سايت ميذارم.
از همهي مهونهاي عزيزم كه زحمت كشيده و در اين جشن شركت كردند متشكرم و اميدوارم كه روزي توان جبران اين همه لطف و محبت اونها را داشتهباشم.
البته جاي خيلي از مهمونها هم خالي بود، خيلي دوست داشتم همهي اونهايي رو كه دعوت كردهبودم، به اين جشن ميآمدند، خوب شايد كار داشتند و يا اينكه مشكلي داشتند كه نتوانسته بودن بيايند، از اونها هم خيلي ممنون هستم
ديشب، خالهها، مامان جون و محمد مهدي آمدهبودند خونهي ما تا به مامان كمك كنند، من هم با محمد مهدي حسابي بازي كرديم، بادكنك، پفيلا، ميوه و همهي چيزهاي لازم براي جشن در حال آماده شدن بودند من هم خوشحال.
باز هم عبارت تكراري، از خواب بيدار شدم و ... مامان امروز سر كار نرفتهبود، مرخصي گرفتهبود تا به خريد و كارهاي جشن تولد روز پنجشنبه برسه، بعد از نهار مامان را برديم بازار تا خريد كنه، من هم رفتم كلاس زبان، كارتهاي دعوت بچهها را دادم و بعد از كلاس بابا آمد دنبالم، رفتيم دنبال مامان، او را هم از بازار برداشتيم و رفتيم خونه، من كه مثل هميشه رفتم سراغ كارتون، راستش صبح دوباره برق نداشتيم و كارتون نگاه نكردهبودم، اوضاع برق رفتهگي گويا از اين هم بدتر خواهد شد، بابا رفت سر كار، مامانجون قراره بياد خونهي ما تا در كارها به مامان كمك كنه، شايد خاله طاهره و محمد مهدي و ميترا هم با اون بيان.
يادم رفت بگم، در راه خونه رفتيم بادكنك، كلاه و وسايل تزييني جشن را هم خريديم، براي همهي بچهها كلاه خريديم كه به همهي دوستام يدونه بديم، شايد بهعنوان هديه.
ديروز هوا خيلي گرم بود با پدر رفتيم بيرون، بانك كار داشتيم، بعد از اون به دليل گرماي زياد تصميم گرفتيم به محض رسيدن به خانه يك دوش حسابي بگيريم تا حالمون سر جاش بياد، من اول رفتم، ولي چه رفتني، وسط كار برق رفت، بيچاره بابا با هزار بدبختي منو آب كشيد و اومديم بيرون، خودش هم كه نتونست دوش بگيره و با همون حال گرفته و خسته و ژوليده منو برد خونهي عمو حسين، خودش خيلي كار داشت. شب هم ساعت ۱۱ اومد دنبالم رفتيم خونه، مامان خونه بود ولي از ظاهرش معلوم بود كه در حال مريض شدنه، همهگي خسته و كوفته رفتيم كه بخوابيم، شب بهخير بابا، شب بهخير مامان.
امروز چه روز خوبيه، پنجم خرداد ۱۳۸۷، يعني روزي كه من پاي به اين دنيا گذاشتم، بابا ميگه اون روز رو هيچوقت فراموش نخواهد كرد، روزي كه من در بيمارستان ميلاد بهدنيا اومدم، بابا ميگه، از روز قبل كه مامان در بيمارستان بستري شده بود، توي خونه و در تنهايي خودش، به من فكر ميكرده و اينكه چه پيش خواهد آمد، خلاصه ساعت ۱۲ به دنيا اومدم.
امروز چهارم خرداده و يك روز مونده به تولد من، فردا وارد شش سالگي ميشم و خيلي خوشحالم. خوشحالي امسال يك فرق اساسي با سالهاي قبلي داره و اون اينه كه مامان امسال با قبول زحمات فراواني كه برگزاري يك جشن تولد داره، قراره براي من اين جشن را بگيره،راستش رو بخواهيد در اين ۵ سال گذشته تنها يكبار براي من جشن تولد گرفتهاند كه البته من چيزي از اون يادم نميآد، تولد اولين سال زندگي، ۷ خرداد ۱۳۸۳، از اون به بعد شرايط طوري بوده كه به دلايل مختلف امكان برگزاري اين مراسم براي من مهيا نشدهاست، البته من هيچ دلخوري از اين بابت ندارم و مطمئن هستم كه اگر شرايط فراهم بود حتما اين كار انجام ميشد.
امروز صبح هم كه طبق معمول هميشه از خواب بيدار شدم و يهراست رفتم بيست سانتيمتري تلويزيون نشستم، بعضي وقتها فكر ميكنم چقدر خوب ميشد اگه ميتونستم برم توي تلويزيون، مامان هي صدا كرد كه بيا صبحانه، من هم هي جواب ندادم و... (بيشتر از اين نميگم كه ديگه بدآموزي داره!) ولي بالاخره جاتون خالي صبحانهرو خورديم، شيركاكائو و كيك.
امروز پنجشنبه بود و مامان تعطيل، صبح زود از خواب بيدار شديم و كنار همديگه صبحانه خورديم، روز خوبي بود، عصر هم خاله آزاده اومد خونهي ما، بابا ميخواست بره اصلاح، يعني موهاي سر خودش را كه خيلي بلند شدهبود كوتاه كنه، زنگ زد به عمو سعيد آرايشگر وقت گرفت و با هم رفتيم اونجا.
بعد از اصلاح سر، رفتيم كه يكسري هم به عمه كبري بزنيم، اونها كه خانه نبودند، رفتيم خونهي بيبي، همه اونجا جمع بودن، راستش بيبي رو خيلي دوست دارم قبل از اينكه به سلماني هم بريم خيلي به بابا گفتم كه يكسري به بيبي بزنيم ولي اون ميگفت، فردا ميريم كه مامان هم ميخواد بياد با هم رفتهباشيم اونجا، ولي قسمت رو ميبيني!
من خيلي اسباببازي دارم، از اين بابت خدا را شكر ميكنم، بيشتر اونها را مامان برام خريده، البته بعضيها را هم كه دوستام، عمه، خاله، عمو، دايي و خلاصه فاميلها و دوستان بابا و مامان آوردن. مامان من خيلي به اين چيزها حساسه و دوست داره كه من همه چيزي كه دوست دارم داشتهباشم ولي راستش رو بخواهيد بابام يخورده اينطوري نيست، مخصوصا توي اسباب بازي، اون ميگه: اگه چيزي رو خوب و سالم نگه ندارم، ديگه چيز جديدي براي من نميخره، خوب راست هم ميگه، من بايد بيشتر دقت كنم تا وسايلم رو خوب و سالم نگهدارم.
اما باور كنيد دست خودم نيست، دوستام كه ميآن خونهي ما دلم نميآد وسايلم رو به اونها ندم، خوب ميدمو... ولي خيلي تلاش ميكنم كه دل بابايي رو هم بهدست بيارم و در حقيقت حرفش رو گوش كردهباشم.
امروز كه از خوا بيدار شدم،گفتم يكسري هم به سايت بزنم ببينم كه چهخبره؟ راستش خيلي خوشحال شدم، عمو مهدي، عمه كبري، خاله آزاده و خاله مريم برام پيغام گذاشته بودن، از همهي اونها كه به من لطف دارن و ابراز لطف هم كردهبودند، خيلي متشكرم، اميدوارم كه بتونم لطف و محبت همهي اونها را جبران كنم، راستش تشويق، يكي از چيزهايي است كه بهنظرم باعث پيشرفت ميشه.
وقتي انگليسي تمرين ميكنم، بابا يا مامان به من ميگن آفرين، فلان چيزو چقدر قشنگ نوشتي، كلي كيف ميكنم، خودم هم ميدونم كه اونقدري كه اونها ميگن قشنگ نيست ولي خلاصه باورم ميشه و خيلي حال ميده.