تعطیلات نوروز امسال را با مسافرت به شیراز شروع کردیم. خیلی خوب بود.
پیش از رسیدن به شهر شیراز از نقش رستم دیدن کردیم. عظمت عجیبی داشت به همراه تاریخی بزرگ.
به قدری شهر شلوغ بود که هیچ وقت فکر نمیکردیم توان خارج شدن از آن ترافیک را داشته باشیم.
بالاخره مجبور شدیم برای گرفتن مکانی برای استراحت، دوباره از شهر خارج بشیم. در نزدیکی دروازه قرآن، منزلی اجاره کردیم تا خستگی روز را از تن بهدر کنیم.
صبح قصد رفتن به حافظیه را داشتیم. دوباره ترافیک و شلوغی شهر. اینبار از صف طولانی تهیه بلیط شوکه شده و عطای دیدن حافظیه را به لقایش بخشیدیم.
دوباره به دروازه قرآن رفته و بعد از خوردن صبحانه به طرف شهر پارسه یا همان پرسپولیس حرکت کردیم.
ابتدای ورودی شهر کاملا عادی بهنظر میرسید. با نزدیک شدن به ورودی پارکینگ، در میان ترافیکی ۳ کیلومتری خود را گرفتار دیدیم به صورتی که هیچ راه برگشتی نبود.
به پارسه رسیدیم. جوانی در ورودی شهر، با زبانی شیوا و احساسی بر روی ماکت شهر تاریخچهای کوتاه را برای ما توضیح داد.
عجب گذشتهای!؟
چه عظمتی؟!
چه مردمانی؟!
فکر دیدن چنین شهر مخروبه و زیبایی را در پای کوه رحمت نمیکردم.
از پلهها بالا رفته و دروازه ملل، کاخ آپادانا، کاخ نیمهتمام، صد ستون، تچر، خزانه و همهجای شهر را دیدیم.
خستگی راه و ترافیک عجیب و غریب پشت سر را کاملا فراموش کرده بودیم.
در راه برگشت در اصفهان توقفی نیم روزه داشته و عالیقاپو، پل خواجو، سیوسه پل و هشت بهشت را هم دیدیم.
بخشی از تاریخ پیش و پس از اسلام را طی ۲ روز، گذرا دیده بودیم.
شامگاه دوشنبه به تهران رسیدیم.
یکی از زیباترین سفرهای عمرم را به اتمام رسانده، خسته و غبار گرفته از سفر به خواب رفتم.
سال نو مبارک

امروز بعد از تعطیل شدن مدرسه، با پدر به دفتر تحریریه قانون رفتیم. قرار بود استاد جمشید مشایخی بازیگر بزرگ سینمای ایران برای انجام یک گفتوگو، به قانون بیایند.
راس ساعت ۱۵:۳۰ بود که استاد از در وارد شد. فکر میکردم همان بازیگر آخرین قسمتهای سریال دوست داشتنی "ستایش" را خواهم دید. مرشدی پیر که در یک روستا آخرین سنگر و حامی دختری معصوم به نام ستایش بود.
اما گویی سالهایی طولانی از ضبط آن سریال گذشته بود. استاد، با سرعتی بیشتر سالها را پشت سر رها کرده و پا به سن گذاشته بودند.
با وقار و مهربانی خاصی دست مرا گرفت و خوش و بش کوتاهی داشتیم. خیلی به دلم نشست، انسانی مهربان، بزرگوار به همراه کولهباری از تجربه.
دوساعتی را در تحریریه قانون بودند. گفتههای پدر، از شخصیت والا و دوست داشتنی این مرد بزرگ حکایت داشت. مردمدار، مردم دوست، با شخصیت و بزرگوار.
خاطرات بسیاری هم از دوران فعالیت هنری خود تعریف کرد. بعضی تلخ، بعضی شیرین. در بیشتر حرفهایش علی رخنمایی میکرد، زندهیاد علی حاتمی را میگفت کارگردان بزرگ سینمای ایران.
از خدا عمری طولانی برایش آرزو دارم.
استاد، سالهای سال زنده باشی و پاینده.
-

جمعه ۲۸ بهمن ماه بود که برای اولین بار به پارک جمشیدیه رفتم. پارکی زیبا با مجسمهها و نمادهای سنگی زیبا در کوهپایهای در شمال تهران نزدیک به جماران.
نزدیک غروب بود که رسیدیم. هوا خیلی سرد بود کاسهای آش رشته گرم خریده و داخل پارک خوردیم کمی یخمان باز شد و به آرامی به سمت شمال پارک حرکت کردیم.
تا به حال چنین پارکی ندیده بودم. در راهی شیبدار از پلههای بالا رفتیم. آلاچیقهایی زیبا در کنار راه دیده میشوند و خانوادههایی در آنها بودند، البته از سوز سرما تا گردن زیر پتو.
برف زیبایی تمام پارک را پوشانده بود. خیلی ذوقزده شده بودم. به جرات میتونم بگم تا به حال اینهمه برف ندیده بودم.
به حوض بزرگی رسیدیم که ماهیهای قرمز رنگ در آن خودنمایی میکردند.
سالن آمفی تئاتر و تمام صندلیهای آن کاملا پوشیده بود از برف.
خیلی خوش گذشت.
هنگام برگشت کاسهای باقالی گرم خریدیم و در کنار بخاری هیزمی که در آنجا روشن بود، خورده و به منزل برگشتیم.
جای شما خالی
در حال حاضر این مسیر فیلتر شده و به زودی مشکل را پدر برطرف خواهد کرد.
امروز برای دومینبار با بابا رفتم کوه، دربند.
از میدان تجریش به طرف میدان دربند راه افتاده تا به میدان سربند رسیدیم. در میدان سربند مجسمهی یک کوهنورد دیده میشد.
آسانسور بزرگی پیش از ورود به میدان از دور خودنمایی میکرد. این آسانسور مسافران تلهسیژ را تا محل سوار شدن، به طرف بالا میبره.
برای پیاده رفتن راه جدیدی ساخته شده که در امتدا تلهسیژ، و زیر کابلهای قطور آن، به ایستگاه مقصد میرسه. از اونجا به بعد همه باید کوهنوردی کنند و تکنولوژی کمکی در خسته نشدن نمیکنه.
اولین بار سه هفتهی پیش بود که به دربند رفتیم.
اولین باری بود که تلهسیژ را از نزدیک دیدم. قرار شد سوار بشیم راستش کمی ترس داشتم ولی با دلداریهای بابا سوار شدم، خیلی باحال بود و دوست داشتم به محض رسیدن به مقصد دوباره سوار شده و برگردیم. در مسیر بابا سعی میکرد کمتر به پایین نگاه کنه، میگفت دلهره میگیره.
میگفت قبلا اینطوری نمیشده ولی الان که سوار شده این احساس را داره.
حدود نیم ساعتی راه رفته و در یک قهوهخانه نشستیم و یک املت توپول خوردیم با نان تافتون تازه که همونجا پخته میشد و پیاز، جای شما خالی خیلی چسبید. بعد از ساعتی استراحت دوباره با تلهسیژ برگشتیم. برای اولینبار تجربهی خیلی خوبی بود و خیلی خوشحال شدهبودم. خیلی خیلی هم خوش گذشت. هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر با صفا و هیجان انگیز باشه.
قرار شده از این پس جمعهها بریم کوه، دو هفتهی قبل به دلیل بارش باران و کار زیاد بابا، نرفیتم ولی امروز صبح ساعت 9 به قصد کوه از خانه آمدیم بیرون. بازهم رفتیم دربند ولی اینبار تا غازپلنگ که فاصلهی کمی تا آبشار دوقلو داره، رفتیم. بابا میگفت رکورد دفعهی قبلی را شکستم و از اینکه در این مسیر طولانی او را همراهی کردم خیلی خوشحال شدهبود و من را تشویق میکرد.
در مسیر بابا از خاطرات خودش، وقتی که کوه میآمده تعریف میکرد، برام جالب بود.
ظاهرا کوهنوردی یکی از تفریحات اصلی بابا در زمان نوجوانی او بودهاست. او دو بار هم از شیرپلا به قله توچال رفته و برنامه صعود به دماند آنها تاکنون هیچ وقت عملی نشدهاست.
محیط و فضای کوه خیلی جالب و دلانگیز بود. همه خسته نباشید میگفتند، تشویق میکردند. بعضیها هم از اینکه تا اونجا همراه بابا بودم تعجب کرده بودند.
زمین به دلیل بارش باران خیس و گِلی بود و کمی هم لیز. در محیط کوه آدمها باهم رفتار خوبی داشته و به هم کمک میکردند واقعا دوستانه و شاد. کاملا برخلاف رفتار عادی مردم در محیطهای شهری که بیشتر اوقات در حال دعوا پرخاش و ناراحتی هستند. از این موضوع خیلی خوشحال بودم و لذت میبردم.
افرادی که سن و سال بیشتری داشتند با لطف و محبتی بیشتر و دوست داشتنی من را تشویق میکردند و توصیه داشتند که حتما همیشه به کوه برم. امیدوارم خدا یاریام کند تا بتونم به این توصیه عمل کنم.
این دوبار که کوه رفتم خیلی از این ورزش و تفریح لذت بردم واقعا، هم ورزش خوبی است و هم تفریح با نشاط، پر شور و سالمی.

از حدود دو سال پيش علاقهي شديدي به گروه مستان و خوانندهي آن "هماي" پيدا كردم. آلبوم ملاقات با دوزخيان اين گروه هم مدت زيادي تنها سيدي دستگاه پخش بود و روزها آن را ميديدم.
يكشنبهي هفتهي پيش بابا وقتي آمد خانه گفت: روز چهارشنبه، هماي براي انجام گفتوگو قراره بياد "قانون" خيلي خوشحال شدم و البته بابا هم چون ميدونست كه به اين خواننده علاقه دارم گفت كه ميتونم با اون برم و هماي را از نزديك ببينم.
البته اولش باورم نشد چون فكر نميكردم كه او در ايران باشه.
قرار بود چهارشنبه به همراه بابا بريم تا ظهر كه وقت گفتوگو بود من هم اونجا باشم. وقتي از خواب بيدار شدم ديدم بابا نيست و من تنها هستم. با چشمهاي گريان به بابا زنگ زدم و گفتم چرا من را با خودت نبردي؟ او هم گفت كه قرار گفتوگو به ۵ شنبه منتقل شدهاست.
خوشحال شدم ۵ شنبه به همراه بابا رفتيم قانون و ساعت ۲، هماي به قانون آمد و من هم كه اونجا بودم موفق شدم تا از نزديك او را ببينم.
همونطور كه فكر ميكردم خيلي دوست داشتني و مهربان بود. با من هم خيلي خوش و بش كرد. از علاقهي زيادي كه به او دارم تمام گفتوگو را ضبط كردم و چند تا عكس هم با او گرفتم. البته بعضي از عكسها را هم آقاي فراهي، عكاس قانون گرفت و چندتا هم بابا.
روز خوبي بود و هر كسي را هم ميديدم، موضوع ديدار ۵شنبه را با ذوق و شوق زيادي تعريف ميكردم.



امروز اولين سالگرد درگذشت بيبي است، يك سال پيش دقيقا در چنين روزي بود كه بيبي از اين دنيا رفت بيست و يكم تيرماه ۱۳۸۹. برخلاف بيشتر شب و روزهايي كه به همراه بابا ميرفتيم خونهي بيبي، اون شب هرچي به بابا گفتم من هم بيام، گفت نه و من را با خودش نبرد. از طرفي ناراحتم كه چرا نرفتم و براي آخرينبار بيبي رو نديدم، از طرفي هم نگرانم كه اگر ميرفتم و با بدن بيجان بيبي روبهرو ميشدم چه حالتي ممكن بود برام پيش بياد.
به هر شكل مثل هر انسان ديگري كه روزي از اين دنيا ميره او هم رفت و ديگه پيش ما نيست. جمعهي پيش رفتيم بر سر مزارش و لحظاتي را آنجا و در كنارش بوديم، سري هم به باشا زديم كه مردادماه سال ۷۷ و در سن ۹۰ سالگي، از دنيا رفته.
همهي كارها و اتفاقاتي كه پيش آمده مثل تاريخ تولدها، روزهاي درگذشت و كارهاي ديگري كه بايد در هر روز انجام بشه را در تقويم روميزي خونه يادداشت ميكنيم، امروز كه از خواب بيدار شدم، روي تقويم با عبارت "درگذشت بيبي" روبهرو شدم و اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به بابا زنگ زده و اين روز را به او تسليت گفتم.
جمعهي پيش هم به بابا ميگفتم چرا "باشا" يا همون بابا بزرگ، چند سال بيشتر عمر نكرد؟ تا من را هم ببينه و بعد از دنيا بره، ديروز هم تولد كسري بود و وقتي زنگ زدم كه تولدش را تبريك بگم، به او گفتم كسري، خوش به حالت كه باشا را ديدي.
راستي، جلسهي اول ترم جديد زبان غايب بودم، جلسهي دوم را هم به اشتباه در كلاس ديگري رفتم(البته اشتباه كانون بود كه در اينترنت اشتباه نوشته بود)، و از جلسهي سوم به همراه بابا به دفتر كانون رفته، كارت و نام كلاس درست را گرفتيم. الان هم دو جلسه است كه در كلاس "I" به همراه فاطمه در كنار هم مينشينيم. اين اشتباه را وقتي متوجه شدم كه اسم من در ليست كلاس "G" نبود و در تابلو هم اسمم در كلاس "I" درج شدهبود و...


دقيقا جمعهي پيش بود كه به همراه بابا به نمايشگاه كتاب رفتيم، يك روز پيش از اتمام نمايشگاه امسال.
امسال، براي دومينبار بود كه به نمايشگاه كتاب ميرفتم. اينبار به همراه بابا به غرفههاي بيشتري سر زديم. نشر افق، پيدايش، صابرين و... حدود ۱۰ جلد هم كتاب خريديم، قصهي موش و گربه از عبيد زاكاني، سپيد دندان و...
خيلي خوش گذشت، جاي شما خالي يك ذرت مكزيكي هم زدم به بدن.
موقع برگشت باز هم حس ورزشي بابا گل كرد و تا خونه پياده برگشتيم. راستش اولش از فكر اين همه راه كه بايد پياده برميگشتيم آزرده شدهبودم و اتفاقا خيلي هم به بابا گفتم كه با تاكسي برگرديم. ولي چون در بين راه درختهاي توت سفيد و توت سياه زيادي وجود داشت كه ناخنكي هم به آنها ميزديم، دوري راه و خستگي پيادهروي از سرم پريد. و ناگهان متوجه شدم رسيديم.
وقتي به خونه رسيديم، هوا تاريك شدهبود.
اتفاق ديگه در آخر هفتهي قبل عروسي مجتبي آزاد از اقوام مامان بود، يك سالن عروسي نزديك به ميدان رسالت، خوش گذشت، جاتون خالي.
يك عكس هم با آتنا دختر پسر خالهي مامان انداختيم، كه در همين پست گذاشتم.
از چند روز پيش خودم را براي اين روز(روز معلم، دوازدهم ارديبهشت) آماده ميكردم. خيلي دوست داشتم كه براي خانم مرواري و خانم رحيمي كه معلم كلاس اولم بود، گلي به رسم يادبود و قدرداني بگيرم.
همينطور هم شد، امشب ساعت ۱۰ شب بود كه به همراه بابا به گلفروشي بهارشيراز رفتيم و دوتا دسهي گل گرفتم تا فردا صبح، دسته گلي را تقديمشون كنم و به اين وسيله قدرداني كوچكي از زحمات آنها به عمل آورده باشم.
امروز اولين جلسهي كلاس زبان بود، استپ چهارم. راستش جلسهي اول كه سهشنبهي هفته پيش بود، غايب بوده و سر كلاس نرفتم.
تا يادم نرفته بگم، روز جمعه براي آخرينبار به خونهي بيبي رفتيم، كلي خاطرات و جاي خالي بيبي در خانه.
عمه زهرا و فائزه هم با ما بودند، خيلي دلم سوخت، عمه زهرا با گشت زدن در خانه گريه ميكرد، احتمالا به ياد مادر و خاطراتي كه در خانهي خيابان خوش داشت.
خيلي سخته، در خانهاي كه به دنيا اومدي، بزرگ شدي، زندگي كردي، به همراه پدر، مادر و بقيهي خواهر و برادرها. ولي حالا هيچكس در اين خانه نيست، نا خودآگاه صداهايي از گذشته به گوش ميرسه و همين صداها در گوش، قطره اشكي را هم به گوشهي چشم روان ميكنه.
عمو حسن، كسري و مينا خانم، هم اومدند. چند تا عكس يادگاري براي آخرين بار، آخرين لحظات غمبار عصر جمعه بود.
يادش گرامي و روحش شاد.
محمد هم مطلبي را به ياد روزهايي كه به خونهي بيبي مياومد در وبلاگش نوشته، اين مطلب را هم بخوانيد:
خونهي مادر بزرگه هزارتا قصه داره...

![]() |
|
از راست به چپ: |
این اولین پست وبلاگم در سال جديده،سال جدید رو به همهی دوستان عزیز تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی برای همه باشه.
آخرين اتفاقي كه در سال ۸۹ برام افتاد، ابتلا به بيماري آبله مرغون بود، درست ۴۸ ساعت قبل از تحويل سال. خیلی حال خودم و بابا و مامان گرفته شد ولی یه خوبی داشت اونم این بود که توی همین تعطیلات دوره بیماریم رو میگذرونم و دیگه از درس و مشق عقب نمیافتم.
راستی اگه گفتین چرا عنوان مطلبم رو گذاشتم «راه در رو؟!»
قصهاش این بود که ما برای یه مهمونی رفته بودیم نزدیکای پاسداران، از سر کوچه که خواستيم وارد بشيم، دیدیم یه آقایی ایستاده و اجازه نمیده ماشین بره داخل. مامانم پرسید که دلیلش چیه، آقایی که براي اينكار مامور شده بود گفت: جلوتر دارن فیلمبرداری ميكنند.
مامانم پرسید فیلمبرداری برای فیلم یا سریال که آقاهه گفت سریال برای عید. دیگه بگذریم که مامانم یکم کارشناسی کرد و خلاصه رد شدیم و رفتیم جلوتر.
دیدیم بله، سریال شبهای عیده که از کانال سه قراره پخش بشه. آقای آقاخانی و خانم مرجانه گلچین و حلیمه سعیدی و احمد پورمخبر و.. اونجا بودند و در حال بازی و سکانس گرفتن. خلاصه یکم ایستادیم و بازیهاي اونها را نگاه کردیم و خوش و بشي هم کردیم.
برام جالب بود که برای گرفتن یه صحنهي کوچیک، چندتا برداشت میکردند و مدام تکرار میشد تا صحنه، دلخواه کارگردان از آب دربیاد.
خلاصه این شد که من یکی دو تا عکس هم اونجا با خانم حلیمه سعیدی انداختم همين عكسي كه مربوط به اين پسته، در اون شب گرفته شد.
غیر از من چندنفر از بستگان هم توی عکس هستند و شاید هم کیفیت عکس خیلی خوب نباشه چون با گوشی دخترخالهام عکسهارو گرفتيم.
الان که دارم این سریال رو پیگیری میکنم و اون صحنههایی که ما اونجا بودیم و ضبط شد رو میبینم، برام خیلی جالبتره. راستش خانم سعيد هم به من ابراز لطف كرد و خوش و بش مخصوصي هم با من داشت، خيلي دوستش داشتم، علاقهام بيشتر شد.
از خانم گلچين هم خواستيم كه عكسي با ما بندازه كه از شانس بد همزمان شد با گرفتن يك سكانس جديد كه وقت نبود، خلاصه شب جالبي بود.
از اينها بگذريم، روز اول عيد براي عيد ديدني فقط به خانهي مامانجون رفتيم، روز دوم هم خونهي عمه فاطي و كبري، دو روز از سال جديد گذشت، بيشك روزهاي ديگه هم با همين سرعت سپري خواهند شد. دوست دارم روزهاي خوبي براي همهي مردم ميهن عزيزم ايران، در پيش رو باشه، به اميد روزهاي خوب و شاد.
دیروز به همراه مامان رفتیم کلاس زبان، مامان منتظر ماند و بعد از كلاس به پارك لاله هم سري زديم. اول در ورودي پارك با وسايل ورزشي كمي ورزش كرده و بعد از اون به طرف زمين بازي رفتيم و ساعتي هم آنجا بوده و با وسايل بازي كردم.
هوا كمي سرد بود ولي خوش گذشت.
از روز دوشنبه تا امروز(چهارشنبه) امكان ديدن عكسهاي سايت ميسر نبود. بالاخره بابا براي حل كردن مشكل، مجبور شد تا همهي عكسهاي سايت را به جايي ديگر منتقل كرده و تغييرات لازم را انجام دهد.
از همين ساعت امكن ديدن مجدد عكسها فراهم شده و خيلي خوشحال هستم.
بالاخره (ف*ي*ل*ت*ر*ينگ) گريبان ما را هم گرفت، البته اميدوارم اشتباه شده باشد و رفع فيلتر شود.

ديروز و امروز مامان خيلي زحمت كشيد و با هم براي خريد لباس
رفتيم. پالتو، بوت، كلاه، جوراب، زير پيراهن و خلاصه حسابي برام سنگ تموم
گذاشت.
با اينكه من هميشه موقع خريد خيلي (نشنيده بكيريد، اذيت
ميكنم) ولي اين چهارشنبه و پنجشنبه خيلي خوب بود، و كلي از
خريد و لباسهاي نو خوشحال شدم.
اميدوارم همهي بچهها، مخصوصا در سن و سال من
لباسهاي خوب داشته باشند و كسي بهويژه در اين موقع از سال حداقل از داشتن لباس
گرم محروم نباشه.
خدايا همهي آدمها را خوشحال كن و نا اميدشون نكن،
ناامیدی بدترین اتفاقی است که ممکنه کسی دچار اون بشه. ميدونم كه اوضاع سخت و
غمباري داريم ولي با اميد به آيندهاي روشن گذران عمر ميكنيم. از همه مهمتر
اینکه امروز ریاضی، بدون غلط، عالی شدم و به همين خاطر، یک برگهي ۱۰۰ امتیازی
گرفتم، از جمع اين امتيازها ميتوانيم از فروشگاه مدرسه هر چيزي كه خواستيم
برداريم، البته هركدام از جنسها امتياز مخصوص به خود را دارد. ميخواهم اينبار با
جمعكردن ۱۵۰۰ امتياز يك راكت تنيس بردارم، البته تا حالا ۱۱۰۰ امتياز جمع كردم و
فقط ۴۰۰ امتياز ديگه لازمه تا به راكت تنيس دست پيدا كنم.

امروز يعد از اينكه مدرسههاي تهران تعطيل اعلام
شد، حسابي برفبازي كردم. اول رفتيم حياط و با بچههاي آقاي نظيفكار مشغول
ساخت يك آدمبرفي بزرگ شديم. البته چون بايد كلاس زبان هم ميرفتم در آخر كار من از
اونها جدا شدم و كار ساخت آدمبرفي را آنها تمام كردند.
در اين
ميان با بابا به پشتبام هم رفتيم و كمي هم در اونجا بازي كرديم. بي
رودربايستي خودمو خفه كردم، دوست داشتم فردا هم تعطيل باشه تا بيشتر برفبازي كنم
ولي از شانس ما، فقط بعضي از مناطق تهران دوشنبه تعطيل هستند.
به مامان و بابا
گير دادم كه تقصير شماست من فردا تعطيل نيستم و بايد اونجا خونه ميخريديم.
به
هر حال روز خوبي خود، خدايا اين روزهاي خوب و شاد و پر تحرك را از ما نگير.