این روزها همهی مردم درگیر تبلیغات انتخاباتی هستند و من هم با دیدن این صحنهها و شور و حالی که مردم برای این کار دارند خیلی علاقهمند شدم.
از هفتهی پیش بعد از دیدن اولین مناظره تلویزیونی از آقای موسوی خیلی خوشم آمد، بابا میگفت که در زمان جنگ ایشان نخستوزیر هم بوده راستش من که سر در نیاوردم.
پیش از این خیلی از آقای کروبی خوشم میآمد و به بابا هم میگفتم که من به کروبی رای میدم، بابا چیزی نمیگفت ولی وقتی تعداد این گفته زیاد شد، برای من توضیح داد که من نمیتونم در رایگیری شرکت کنم، البته بهخاطر اینکه سن من به اندازهی کافی نیست.
ولی من از بابا قول گرفتم که بهجای من به آقای موسوی رای بده و اون هم قبول کرد.
علت اصلی اینکه نظرم عوض شد این بود که بعد از مناظرهی اون شب که خونهی عمو حسین بودیم، در راه برگشت به خانه در تمام بلوار کشاورز و میدان ولیعصر همهی ماشینها، بزرگ، کوجک، پیر و جوان را دیدم که از آقای موسوی حمایت میکردند. به همین خاطر من هم یک پوستر گرفتم و سرم رو از ماشین بردم بیرون تا مثل بقیه از ایشان حمایت کرده باشم.
چند روز بعد هم به همراه بابا به یکی از ستادهای حامی موسوی رفته و باز همان کارها را انجام دادم، البته اینبار در کنار خیابان ترکمنستان در نزدیکی خونه.
شش سال پیش در ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه روز پنجم خرداد سال ۱۳۸۲ به دنیا آمدم. امروز هم همانروز است، ولی در سال ۸۸، در این روز بابا و مامان خیلی خوشحال بودند که من به عنوان اولین بچهی اونها متولد شدم، و خودم، خوشحال از اینکه یکسال دیگه بزرگتر شده و از امسال میتونم به مدرسه برم، و خوشحالتر از داشتن این پدر و مادر مهربان، که خیلی زحمت میکشند و تلاش زیادی میکنند تا امکانات خوبی برای من فراهم کنند.
امروز اولین کادوی تولد را از بیبی گرفتم، از این هدیه خیلی خوشحال شدم و احساس کردم که بهترین هدیهای بوده که گرفتم، "عروسک سارا".
راستش از لباسهای مختلف و ایرانی که به همراه اون هست خیلی خوشم اومد و فکر نمیکردم که اینطوری باشه، محکم و زیبا، به راحتی هم میشه همهی قسمتهای اون را حرکت داد و به راحتی میایسته و میشینه.
اولین کسانی که امروز تولدم را تبریک گفتند به ترتیب، مامان، بابا، بیبی، عمه کبری، خاله آزاده، خاله هنگامه، آقای اشجعی (از همکاران مامان)، محبوبه، حنیف، انسیه، حمید و هاشم بودند، البته مامان میگفت خاله هنگامه صبح خیلی زود تماس گرفته و تبریک گفته.
از همهی اونها و همهی کسانی که با ارسال پیامک، ایمیل و یا تلفنLOL، اظهار لطف کرده و این روز را به یاد داشتند و بهعنوان اولین نفرها، خیلی در یادشون بودم، تشکر میکنم.
این روزها فکری مرتب ذهن من را اشغال کرده و اون اینه که فکر میکنم همه چیز در حال تکرار شدن است. هر وقت هم این موضوع را به بابا یا مامان میگم، اونها با تعجب به من نگاه میکنند!
مثلا یک سریال تلویزیونی را که میبینم، احساسم اینه که قبلا هم اون رو دیدم، فیلم، کارتون و کارهای روزمره هم همهگی از این دست هستند.
مثلا تمام سریالهایی را که عید امسال از تلویزیون پخش میشد را من قبلا دیدهبودم، بابا به من میگفت: "این سریال اولین باری است که از تلویزیون پخش میشه"، البته شاید هم در من حالتی وجود داره که نمیتونم با کلمات صحیح آنها را توضیح بدهم.
مامان با خانم دکتر محققی تماس گرفت و ظاهرا اون گفته بود که این حالت در بسیاری از بچههای حالا وجود داره و از هوش زیاد ناشی میشود، امیدوارم که همینطوری باشه.
ظاهرا این حالت برای مامان و بابا عجیب است، اما من این حالت رو دارم.
روز یکشنبه ۲۵/۱۲/۸۷ به کنسرت موسیقی رفتیم، در این کنسرت احسان خواجهامیری خواند، پدرش(ایرج) هم که ظاهرا از خوانندگان معروف دوران قدیم ایران بود، حضور داشت.
به نظرم جالب بود، خاله آزاده و آقای اشجعی از همکاران مامان هم به همراه ما بودند، این دومین کنسرت موسیقی بود که رفتم، اینگونه مراسم، فضای شاد و جالبی داره و در علاقه من به کلاس موسیقی و فراگرفتن این فن زیبا بسیار تاثیرگذار بودهاست.
نمیدانم چرا؟ ولی از شروع دورهی آموزش فلوت، علاقه من هم به ادامه دادن این کلاسها خیلی خیلی بیشتر شدهاست.
این کنسرت در محل همایشهای برج میلاد برگزار شد و این هم نکته جالبی برای من بود، چون تاحالا این برج را از نزدیک ندیده بودم.
راستی، شنبهی هفته پیش آخرین جلسه کلاس زبان هم برگزار شد و امتحان این دوره را هم به خوبی دادم و به امید خدا از فروردین ماه سال آینده به دورهی جدید خواهم رفت، در این جلسه عمو پستچی، یک شلوار سفید رنگ خیلی زیبا بهعنوان هدیه برای من آورده بود، خیلی به من مزه داد و خوشحال شدم.
این روزها میتونم کلمات بیشتری را بخوانم و بعضی از کارتونهایی را هم که نگاه میکنم، کلمات بیشتری را متوجه میشوم، در ضمن اعداد فارسی را هم به خوبی یاد گرفتم و تعداد شماره تلفنهایی را که حفظ کردم بیشتر شده ضمن آنکه اعداد را ۲ به ۲ میتونم بخوانم و مثل قبل لازم نیست که آنها را یک به یک حفظ کنم.

روز سهشنبه ۷ اسفند با بابا و یکی از دوستاش رفتیم شکتا، شکتا روستایی در نزدیکی ساری است.
اول قرار بود که با مامان و بابا بریم ولی به مامان مرخصی ندادند، بابا هم داشت از این موقعیت سوء استفاده میکرد و گفت که ما هم نریم، اما به اسرار و پافشاری من ساعت ۳ عصر از تهران حرکت کرده و رفتیم.
راستش از شب قبل تب داشتم و کمی مریض حال بودم، تا به شکتا برسیم در ماشین خواب بودم تا اینکه بابا منو از خواب بیدار کرد تا برای خوردن شام به یک رستوران بریم.
البته در ورسک هم جند لطحظهای توقف داشتیم و پل ورسک را هم دیدیم.
بعد از شام به شکتا و ویلای یکی از دوستان که در آنجا ساخته است رفتیم، خیلی هیجان زده شده بودم، نمیدانم چرا ولی اینطوری بودم.
سر درد خفیفی گرفتم و بابا شربتهایی به من داد و من هم خوابیدم، تا صبح هم چندبار بابا را بیدار کردم و...
صبح اولین نفری که از خواب بیدار شد من بودم، بابا رو هم بیدار کردم و با هم برای خرید نان و جور کردن بساط صبحانه رفتیم، هوای بسیار خوب و عالی داشت، ممکن است در تهران هیچ وقت آفتابی به آن صافی و هوایی به آن تمیزی نبینیم.
بعد از صبحانه به محوطه رفتیم و یک ساعتی گشت زدیم، بعد هم برای خرید گوشت برای نهار به نزدیکی ساری رفته و خرید کردیم، باز هم من در ماشین خوابیده بودم که دیدم به خانه برگشتیم.
نهار آماده شد، به همراه آقای آهنگری که مسول نگهبانی اونجاست، نهار خوردیم و به همراه بابا رفتیم تا گوسفندهایی که در محوطه بودند را ببینیم، یکی از اونها تا بچهدار شده بود و خیلی هم بامزه بود.
تعدای هم عکس از هم انداختیم و ساعت ۶ عصر بود که یواش یواش آماده شدیم تا به تهران برگردیم، ساعت ۷:۱۵ بود که از شکتا به طرف تهران به راه افتادیم.
روز خوبی بود.
امروز آخرین جلسهی کلاس ارف بود، در این جلسه مامان و بابا هم بودند، هر کدام از بچهها یک آهنگ به تنهایی زدند و شعر اون رو هم خواندند، در بخشی از این جشن، همه با هم چندتا از آهنگهایی را که خانم مقدم انتخاب کردهبود، ردیم و خواندیم.
جلسهی خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت، در آخر جلسه آقای بهمنی مدیر آموزشگاه هم برای ما "فلوت" آورد و به عنوان جایزه به همه داد، البته خانم مقدم گفت که این جایزهها را مامان و باباها خریدند و آقای پستچی نیاوردهاست.
برای پذیرایی هم به همه ساندیس و کیک دادند. در طول کلاس و جلسهی امروز مامانها عکس میانداختند و از بچهها فیلمبرداری هم میکردند، خلاصه همه خوشحال و خندان بودند.
آهنگی که من به تنهایی زدم آهنگ "دو، دو شب نخوابدیم، ر، روی ماهت دیدم..." بود.
خیلی خوش گذشت و خوب بود، احساس میکردم وقتی آهنگ میزدم بابا و مامان خیلی خوشحال بودند و از اینکه میدیدند زحمات آنها بینتیجه نبوده و توانستم کلاس را با موفقیت بگذرانم خیلی راضی بودند.
قرار شد از یک شنبهی دو هفتهی دیگر کلاس "فلوت" شروع بشه و دوباره موسیقی را ادامه بدهیم، بعد از گذراندن دورهی فلوت میتوانیم ساز تخصصی را انتخاب کرده و موسیقی را ادامه بدهیم.
سهشنبه شب گذشته(۹/۱۱/۸۷) ننهحون تهرونی، بعد از یک شب در بیمارستان بودن از دنیا رفت. پیرزن
خوب و مهربونی بود که البته بعد از فوت همسرش یعنی باباجون مامان(حاج محمد علی امیدخدا) کمکم حالش بد شد، و البته دید چشمهاش رو هم از دست داد و هربار که به دیدنش میرفتیم خیلی احساس ناراحتی میکرد و دوست داشت که زودتر از دنیا بره. بعد از فوت همسرش، هر ماه در منزل یکی از بچههاش میماند و زندگی میکرد.
چهارشنبه من و مامان به خونهی دایی مامان رفتیم و مراسم مختصری در اونجا بود که ما هم حضور داشتیم، ساعت ۳ هم باید به کلاس زبان و بعد از اون به کلاس موسیقی میرفتم.
قرار شده که در آخرین جلسهی کلاس موسیقی با حضور همهی بچهها کنسرتی برگزار کنیم و پایان این دوره را جشن بگیریم. بعد از اون جلسه به دورهی بعدی میرم که همون آموزش فلوت است.
چهارشنبه شب، ساعت ۱۲ به همراه آقاجون و خاله آزاده و زن عمو "فرهنگ" مامان به وزوان رفتیم تا مقدمات انتقال ننهجون را انجام بدیم و همه چیز را آماده کنیم تا اون رو برای دفت بیارن به وزوان.
حدود ساعت ۲ بود که آمدند و بعد از تشیع ایشان، او را به گلزار شهر منتقل کرده و در کنار همسرش دفن کردند.
مراسمی در عصر همون روز در مسجد برگزار شد و صبح جمعه هم مراسمی در مسجد برگزار شد، بعد از خوردن نهار و جمعوجور کردن، ساعت ۴ بعد از ظهر از وزوان به طرف تهران حرکت کردیم.
نميدونم چرا؟ ولي خيلي به كريسمس و بابانوئل علاقهمند شدم، شايد دليل آن اين باشه كه با نزديك شدن به سال نو ميلادي شبكه "بومرنگ" كه مرتب كارتون نشون ميده يا بقيهي كانالهاي كودك برنامههاي خودشون رو به فرارسيدن اين عيد اختصاص ميدن و با نشان دادن درخت كريسمس و بابانوئل فرارسيدن اين عيد را يادآوري ميكنند.
البته الان كه اين مطلب را مينويسم، چهارده روز از سال نو گذشته، بارها ميخواستم اين خاطره را بنويسم ولي حوصلهام نميرسيد.
اين علاقهي من به حدي زياد شدهبود كه شبهاي زيادي خواب بابانوئل رو ميديدم و دوست داشتم كه يكي از اينها به خونهي ما هم بياد و البته كادويي براي من بياره.
چند روز بعد از سالنو ميلادي، آقاي "زاون" همسايهي ما كه مسيحي است من و بابا رو به خونهي خودشون دعوت كرد، البته به نظرم بابا از موضوع خبر داشت ولي براي اينكه جذابيت جريان حفظ بشه، به من چيزي نگفت.
به خونهي آقاي زاون رفتيم و يك درخت كاج زيبا در خونه بود، مقداري هم وسايل تزيين اين درخت، البته چراغهاي اصلي درخت را آقاي "زاون" قبلا نصب كردهبود و از من خواست كه بقيهي تزيينات درخت با را من انجام بدم.
براي من خيلي جالب و با هيجان بود و مرحلهي آخر كه پوشاندن پايهي درخت با كاغذ كادو بود، خيلي به من مزه داد و يكي از كاغذها كه اضافه بود را هم آقاي زاون به من داد و به خونه بردم.
اين اولين باري بود كه با اين كار و رسم آشنا ميشدم و ميديدم.
قبلا بابا به من گفتهبود كه براي ديدن درخت كريسمس من را به خيابان ميرزاي شيرازي ميبره تا از نزديك عروسك بابانوئل و درختهاي كريسمس را ببينم ولي چون در آن روزها خيلي گرفتار بود نتوانستهبود اين كار را انجام بده، به همين خاطر به پيشنهاد آقاي زاون اين مراسم را براي من ترتيب دادهبودند.
از هردوي آنها متشكرم.
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم
شب يلدا همه به خونهي خاله زهرا(خالهي مامان) رفتيم. خيلي خوش گذشت بعد از شام، به رسم مراسم شب يلدا تصميم گرفتيم كه با خواندن حافظ جاني به اين مجلس بدهيم، اولين شعر را بابا خواند كه به نظرم خيلي جالب اومد و اول همين مطلب، براي اينكه شما هم بخوانيد آوردم، البته مامان براي ديگران فال ميگرفت و شعري ميخواند.
بابا گفت من چون اين شعر را دوست دارم بدون گرفتن فال كه دسترسي اتفاقي به يك شعر است،آن را ميخوانم، به نظر من هم اين قطعه خيلي زيبا و پر معناست.
سهشنبه شب هفته گذشته که شب عید غدیر هم بود اولین برف امسال در تهران به زمین نشست، حدود ساعت ۷ عصر بود که به یکباره برف شدید شد و حسابی روی زمین نشست، اولین باری بود که وجود برف و برف بازی را میفهمیدم، راستش از برفبازی و یا علاقه به این اتفاق طبیعی تا حالا چیزی متوجه نشده بودم و این اولین باری بود که آن را حس میکردم و دوست داشتم هر لحظه برف بیشتری بیاد و حسابی زمین و ماشینهای تو خیابون سفیدپوش بشن.
هر وقت هم که میدیدم بارش برف متوقف یا کم شده، کمی ناراحت میشدم. دوست داشتم ساعتهای زیادی را به برفبازی صرف کرده و آدم برفیهای زیادی درست کنم.
به همراه بابا بیشتر از یک ساعت را در خیابان برف بازی کردیم و به من خیلی چسبید.
روز چهارشنبه قرار بود که امتحان فاینال کلاس زبان داشتهباشیم و به امید خدا بعد از امتحان و قبولی به سطح بالاتر برویم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد که قرار شد روز شنبه امتحان داشته باشیم. به عبارتی امتحان به شنبه منتقل شد.
آن روز تولد موژان هم بود، قرار بود به جای ساعت ۳، ساعت ۳۰/۲ سر کلاس حاضر باشیم که تولد اون هم برگزار بشه، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، کلی هم با هم کلاسیها شادی کردیم و رقصیدیم، بعد از خوردن کیک، مامان موژان به همه بادکنک داد و ما هم کادویی به رسم یادبود به او هدیه دادیم، بعد از کلاس بابا اومد دنبالم و به کلاس موسیقی رفتیم، چون کلاس زبان و موسیقی در یک یاعت برگزار میشه، تقریبا خانم مقدم با من به صورت خصوصی کار میکنه، از این جلسه قرار شد که هم زمان با بچههایی که در کلاس هستند و البته یک سطح از من پایینتر، درسهای قبلی را هم دوره کنم، در چند جلسهی آخر کلاس موسیقی، تمریناتم را خیلی خوب انجام میدم و خانم مقدم، بابا و مامان هم از من راضی هستند، لحظه شماری میکنم تا این دوره هم تموم بشه و به کلاس یادگیری فلوت برم.
چند وقتی است که بعضی شبها خونهی مادر بزرگ، یا همون بیبی خانوم خودمون میخوابیم که شبها تنها نباشه، من و بابا با هم میریم و معمولا بعد از نیم ساعت یا یک ساعت که خوردن شام و صحبت با اون طول میکشه، میخوابیم، وقتی که پیش بیبی هستیم خیلی به یاد "باشا" یا پدر بابا میافتم و سوالات زیادی هم دربارهی اون از بابام میپرسم، نمیدونم چرا این حالت به من دست میده و خیلی برام جالبه که از اون بیشتر بدونم، البته شاید به خاطر تعریفهایی باشه که همه از اون میکنند و تا به حال هیچکس را ندیدم که از اون خدا بیامرز، به بدی یاد کنه.
خوابیدن در منزل بیبی هم داستانهای زیادی برای خودش داره، بندهی خدا به شدت اتاق خودش را گرم میکنه و به تصور اینکه ممکنه ما هم سردمون باشه، در نیمههای شب به دفعات روی ما هم لحاف میندازه و متاسفانه من و بابا که خیلی علاقه به گرما نداریم همیشه به پیرزن مهربون، به خاطر این مهربونیش، شکایت میکنیم، البته روز بعد هم بهخاطر اینکه شب قبل راحت نخوابیدیم، حسابی خسته شده و در اولین فرصت برخلاف شبهای قبل به رختخواب میریم.
این دورهی کلاس موسیقی هم فردا تموم میشه و به مرحلهی بالاتر میریم، از این موضوع خیلی خوشحالم و دوست دارم که بعد از این مرحله، طبق روال عادی این کلاسها به یادگرفتن ساز فلوت بپردازم.
جلسات آخر ترم زبان هم در حال طی شدنه و بعد از امتحان به مرحلهی بالاتری خواهم رفت، خیلی برای من خوشحال کننده است که یواش یواش بیشتر کلمات انگلیسی را به راحتی میخونم، امیدوارم که به یاری پدر و مادرم که زحمات زیادی میکشند، بتونم به مراحل بالاتری دسترسی پیدا کنم، به امید خدا.
چند روزی است که روی بدنم جوشهای کوچکی زده، شبیه به اینکه پشه زده باشه، خلاصه دیروز رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتند که موجودی شبیه به پشه گزیده است.
مقداری دارو داد و برگشتیم، امروز هم کلاس زبان و اُرف داشتم، به هر دو کلاس رسیدیم، درس امروز کلاس موسیقی در ادامه نتخوانی، مربوط میشد به علایمی که باعث میشه در هرجایی که هستیم برای تکرار نتهای قبلی به مکانهای علایم مربوطه برگردیم، نمیدونم درست توضیح دادم یا نه، ولی خودم متوجه منظور شدم.
دیروز هم تمام وقت خونهی مامان جون بودم و وقتی بابا شب اومد دنبالم خیلی خوشحال شدم و حسابی بوسش کردم، راستش خیلی دلم براش تنگ شدهبود، خیلی دوست دارم که این رابطه همینطوری باقی بمونه و همیشه همدیگر رو دوست داشته باشیم، مثل همین دوران قشنگه کودکی.
آخر فامیلی بابای من "بسابی" است، برای من سوال بود که این یعنی چی؟ بابا میگفت: "اسم روستایی است که پدربزرگ من و بابا در اونجا زندگی میکردند."
ابراهیمی هم جزء فامیلهایی است که نسبتا زیاده و شاید اضافه داشتن این کلمه در انتهای آن باعث تمایز آن از بقیه شود.
بالاخره جمعهی پیش بساب را هم دیدم، من اولین باری بود که به بساب میرفتم، قبلا بابا تعریف میکرد و همه چیز رو از اونجا تو ذهن خودم ساخته بودم.
جمعه ۳ آبان ۸۷ صبح وقتی از خواب بیدار شدم، تویه بساب بودیم، یک باغ نسبتا بیبر که البته قسمتی از اون به خاطر ورود به فصل پاییزه، درختان اناری که هیچ اناری روی خودشون ندارن، مثل اینکه سال گذشته سرما باعث شده تا اناری به بار نشینه.
اولین سوالی که پرسیدم این بود: "چرا اینجا همه چیز قدیمیه؟" خونهی باشا (بابا بزرگی که فقط عکسی از اون رو دیدم) با دیوارهای کاهگلی، سقفی گرد و عجیب، بیرون از خانه سرد، اما داخل اتاقها گرم، بیآنکه چراغ یا اجاقی روشن باشه، بابا میگفت بهخاطر دیوارهای زخیم و سقف عجیب این خانهها، تابستان خنک و زمستان گرم است.
اولین جایی که رفتیم به داخل باغی بود که در جلوی خانه قرار داشت، به محض خروج از اتاق وارد حیاط شده و میتوانستیم از درب باغ وارد آن شویم، درختها پستهای نداشتند، گویا پیش از ما کسی آنها را از درخت چیده بود، تنها یک خوشهی پسته از این باغ به ما رسید.
امروز بابا صبح زود منو از خواب بیدار کرد و گفت که باید منو ببره خونهی عمو حسین، راستش خیلی خوشحال شدم و هرچی بابا میگفت با سرعت و بدون معطلی انجام دادم، حاضر شدیم و رفتیم اونجا.
بعد از اون هم بابا رفت که به کارهای خودش برسه.
تا ساعت ۲ حسابی "ارف" و تمرینات کلاس موسیقی را انجام دادم، آخه تمرینات کلاس زبان را انجام دادهبودم و مانده بود تمرینات کلاس موسیقی.
بعد هم با محبوبه رفتیم کلاس زبان، کلاس زبان که تموم شد بازهم با محبوبه رفتیم کلاس موسیقی، بیچاره محبوبه خیلی امروز بهخاطر من تو دردسر افتاده بود ولی راستش من خیلی خوشحال بودم.
مامان هم که زنگ زد بعد از کلاس بیاد دنبالم، گفتم نه!، دوست داشتم که با محبوبه و با تاکسی، اتوبوس یا مترو برگردم خونهی اونها.
تعطیلات عید فطر امسال را به شاهرود رفتیم. اولین باری بود که به شاهرود میرفتیم، شهر ساکت و خلوتی بود.
من بیشتر به خاطر غزاله رفته بودم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. البته فقط شاهرو نبودیم، به شهر بسطام، و یکی دوجایه دیگه هم سر زدیم.
با بابا هم به یک باغ سیب رفتیم و حسابی سیب کندیم، سیبهای خیلی خوشمزه و بزرگی بود.
ولی وقتی از مسافرت برگشتیم یک خبر بد هم شنیدیم، "مامان عمو سعید از دنیا رفته بود"، من هم خیلی از این خبر ناراحت شدم، خدا رحمتش کنه.
دورهی جدید کلاس زبان هم از روز شنبهی هفتهی پیش شروع شد، کلاس RP1، روز چهارشنبه که جلسهی دوم بود بهخاطر عید فطر تعطیل بودیم.
تویه دورهی جدید کلاس موسیقی هم از این به بعد باید خودمون نت خوانی بکنیم و دیگه خانم مقدم نتها را برای ما نمینویسه.
به نظرم جالبه، دیگه خودمون میتونیم خیلی از آهنگها را با داشتن نت آنها بزنیم، راستش چون نیما توی کلاس از من بهتر میزنه و خانم مقدم هم همیشه میگه ببینید اون از همه بهتر زد!، دیگه نمیخواستم به کلاس موسیقی برم، ولی جلسهی قبلی خانم مقدم یک جایزهی خوب به من داد و به همین خاطر دوباره به کلاس علاقهمند شدم.
قبل از شروع شدن ماه رمضان بود كه به شهر انزلي دعوت شديم، آقا مرتضي و خانواده ميخواستند بروند اونجا كه ما رو هم دعوت كردند، من براي اولين بار بود كه به شهر انزلي ميرفتم، البته جايي كه ساكن بوديم، خوده انزلي نبود و ۵ كيلومتري "رضوانشهر" قرار داشت.
بابا ميگفت قبلا كه من يكسالم بوده و به آب گرم اردبيل(سرعين) رفته بوديم، از انزلي هم گذر كردهبوديم، ولي من كه چيزي يادم نميآد.
چهار روز اونجا مونديم، جاي شما خالي خيلي هم خوش گذشت، من هم يك دوست تازه به نام غزاله پيدا كردم، غزاله دختر عموي سروشه، امروز تو راه كلاس زبان خيلي به يادش بودم، بابا گفت بايد شمارهي موبايلش رو ميگرفتم تا هر وقت كه دلم براي اون تنگ شد، بهش زنگ بزنم، خوب اين هم تجربهاي ديگه.
بابا ميگفت ساحل اينجا واقعا خوب و مناسبه و مشكلات جاهاي ديگرو هم نداره، به نظره بابا به دليل اينكه انزلي شهر بندري بوده و تبادل زيادي هم با كشورهاي روسي داشتند و خلاصه بچه خارجيها خيلي به اونجا رفت و آمد داشتند از نظر روابط خيلي بالا و خوب هستند.
امسال براي اولين بار بود كه بدون ترس و واهمه و با علاقهي زياد تو دريا ميرفتم، البته بابا هم كنارم بود، دريا به قدري ساكت و آرام بود كه فكر ميكردي داري تويه حوض شنا ميكني.
اتفاقا يك روز هم به ييلاق شهر ماسال رفتيم كه واقعا جاي زيبا و سر سبز و خنكي بود، باور كردني نبود بعد از حدود ۱۵ كيلومتر دور شدن از شهر و گرماي آن، به جايي ميرسي كه واقعا خنكه و شب به قدري سرد ميشه كه چندتا لحاف و آتيش هم كم ميآره.